تبليغاتX
*ღ ستاره چین برکه های شب ღ*
*ღ ستاره چین برکه های شب ღ*

نگاه کن، من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:37 توسط * مریم *| |

من از چشمان تو چیزی نمی خواهم...

به جز:

گاهی

نگاهی

اشتباهی...

 

 

پ ن  : غزال عزیزم این روزای آخر جات تو کلاس دوم تجربی خیلی خالیه...کاش میشد زودتر حالت خوب شه و برگردی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:12 توسط * مریم *| |

تولدم مبارک !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:43 توسط * مریم *| |

سلام.من دوست مریم جونم.یه دوسته ماه.امروز افتخار دادم تو وبش شعرمو بنویسم.لطفا نظرتون رو بگین.

کاش باران بودم،ای کاش

ای کاش شباهنگام که تو بی تفاوت و قدم زنان از کوچه ها گذر می کردی...

از چشم های آسمان اشک می شدم و می باریدم.

ای کاش دست هایت را به سوی آسمان دراز می کردی،تا ببینی آیا باران می بارد؟

کاش انتظارم را  می کشیدی، کاش مرا طلب می کردی.

و من پس از عبور از اعماق

آسمان به روی صورتت می خوردم، و ای کاش دست هایت را به روی صورتت می کشیدی و من در آن هوای سرد، گرمی دستانت را احساس می کردم.

م.حسن نژاد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:54 توسط * مریم *| |

 

سلام به همه ی دوستای عزیزم...دلم واسه همتون یه ذره شده،سال نو رو تبریک میگم، امیدارم امسال از اون سال ها باشه !!!

دیگه کدومشو خودتون میدونین!!!

این هفدهمین بهار زندگی منه !!! یعنی دقیقا 22 روز دیگه میرم تو 17 سال.

میدونین چیه ؟؟ نه می تنم بگم سال 90 برام سال خوبی بود نه می تونم بگم سال بدی بود...کلا درصد بدیش بیشتر از خوبیش بود !!

بهار90 رو هیچ وقت فراموش نمی کنم... با دوستای عزیزم تینا،فرشته،هلیا،مژده و فرناز خیلی خوش گذروندیم. البته از یه لحاظ کاملا شخصی که به هیچ کس مربوط نیست، خیلی بهار مزخرفی بود.

تابستونش رو دوست نداشتم، چون خیلی زود گذشت،اتفاق خاصی هم رخ نداد ...فقط دل تنگی بود یه دل تنگی کشنده که خدا نصیب هیچ کی نکنه !!

ولی پاییزش عالی بود ، عالی اونم فقط به خاطر وجود ...

ولی حالم از زمستونش بهم خورد، چندش ترین زمستون عمرم بود، اصلا نمی خوام بهش فکر کنم.چه قدر خوب که تموم شد.

من این روزا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...هیچ وقت...

تک تک ثانیه هاشو با تمام وجودم می پرستم.

5 / مهر / 90   سه شنبه

11 / مهر / 90   دوشنبه

12 / مهر / 90  سه شنبه

18 / مهر / 90   دوشنبه

11 / آبان / 90  چهارشنبه

17 / آبان / 90   سه شنبه

18 / آبان / 90   چهارشنبه

12 / دی / 90    دوشنبه

20 / دی / 90    سه شنبه

پ ن : من از 365 روز سال90 ، 356 روزش رو انتظار کشیدم تا این 9 روزو ببینم.

دیگه هم مثل قبل شیپور نمی گیرم دستم تو بلاگفا عربده بکشم که ای مردم آپم..خودتون بیاین !!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 2:57 توسط * مریم *| |

بازم رفتی

خبری ازت نیست...

نمی دونم دیگه کی میای

فردا ... پس فردا ...

فقط می دونم

چهارماه دیگه مونده تا برای همیشه بری

هه ... برای همیشه..!!

به همین راحتی...

بی خداحافظی ..!

تو که اولین نگاهتو ازم دریغ کردی

لااقل بیا

آخرین نگاهتو ببینم

بعد برو...

می دونستم مال من نمیشی

خداحافظ

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:41 توسط * مریم *| |

تنهاتر از همیشه

در خلوت خاموش خود

نشسته ام ...

آه حسرت بارم

سکوت شب را می شکند

چشمه ی چشمانم ار اشک

پر و خالی می شود

خسته ام ...

از درد بی درمان دلتنگی

پلک های تب دارم را روی هم

می گذارم

تا آخرین روز بودنت را

مجسم کنم

زمان زیادی گذشته ...

خیالم نگاه سرد و

تصویر مبهمت را از یاد برده

چشمانم را باز می کنم

دیگر از تو نمی گویم

از تویی که هر روز نزدیک به منی

و چشمانت کیلومتر ها دور

از تویی که وقتی نیستی

غمگینم و

به آسمان بالای سرت و

ستارگانی که تو را می بینند

رشک می برم ...

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:8 توسط * مریم *| |

کاشکی می دیدمت ...

فقط یه بار دیگه

اما نه تو هوای مه آلود ...

که پشتش قایم شی و من رو مثل همیشه

بسوزونی

بیا ...

یخ زدم ار تنهایی ...!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:56 توسط * مریم *| |

وقتی نیستی ...

وقتی تو را در بین هیاهوی کوچه ها نمی بینم ...

وقتی که چشمانم از نگاه تو خالیست ...

چشم به راه میدوزم

گل شقایقی به دست می گیرم

و همزمان که گلبرگ هایش را با بی رحمی

پر پر می کنم ...

زیر لب با خود می گویم ...

می آید ...

نمی آید ...

می آید ...

نمی آید ...

ساقه ی لخت شقایق را

پرت می کنم

و بغض کهنه ام را می شکنم

باز هم مثل همیشه

آخرین گلبرگ

نیامدنت را به من خبر داد ...

                                    مریم- پاییز۹۰ 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 5:34 توسط * مریم *| |

تمام زندگیم را دل تنگی پر کرده است...

دل تنگی برای کسی که دوستش دارم و عمیق ترین دردها و رنج های عالم را در رگ هایم جاری کرد.

دردهایی که کابوس شب ها و حقیقت روزهایم شد، دوری از او حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاول های داغ ستم پوشاند.

دل تنگی برای کسی که همیشه فرصت اندکی برای دیدنش داشتم.

دل تنگی از مرز هایی که به دورم کشیدند و من را وادار کردند به دست خویش از کسی که دوستش دارم، جدا شوم.

در آن سوی مرزها، دوست داشتن گناه است، حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت من، را بسوزانند.

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 5:11 توسط * مریم *| |

در شبی بارانی به آسمان رفتم و کنار ابرها نشستم و با گیتاری از شب و آهنگی از عشق تو را می خواندم تا ببینم تو زیر باران مثل من دنبال ستاره ات می گردی یا مثل دیگران به شیروانی خانه ها، پناه می بری ...

اما تو را در حال نگاه کردن به افق های دوردست دیدم ...

آه ... ای شب بارانی به پروردگارت سوگند که ستاره ام را می بینم.

اگر می دانستی که گل های باغ دلم، تنها با نگاه تو سر از غنچه در می آورند، این گونه چشمانت را از من دریغ نمی کردی ...

کاش اشک های من هم مانند اشک های آسمان بر دستان تو می بارید.

اما تو چترت را باز کردی و رفتی ...

و اشک هایم کاسه آبی شد، برای بدرقه ی قدم هایت...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:14 توسط * مریم *| |

وقتی که شب کم کم رنگش را باخت و روز شد، از تو و صدای گیتارت هم خبری نبود وگل های باغچه هرگز تو را شب در حال آواز خواندن لب پنجره ی اتاق من ندیده بودند و تمام این ها یه رویای محال بودند و بس ...!

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:16 توسط * مریم *| |

ستارگان یکی پس از دیگری در دامن مهربان آسمان متولد می شدند و در کهکشان راه شیری قرار می گرفتند. همه چیز برای آن ها جذاب بود. آن ها از زیبایی خود برای یکدیگر می گفتند، تا این که ماه قدم به آسمان گذاشت.

ستارگان دل باخته ی ماه شدند و مانند دایره دور ماه را فرا گرفتند.

مثل این که آسمان گردنبندی از طلا به گردن خود آویخته باشد.

ماه غرق شادی شده بود. فکر نمی کرد، کسی در دنیا هم او را دوست داشته باشد. به طوری که یادش رقت به زودی از آسمان خواهد رفت.

آن شب در آسمان سیاه جشنی بر پا بود.

ماه ستارگان را در آغوش گرفته و آهنگ عشق را در گوششان زمزمه می کرد.

ستارگان کوچک طلایی در آغوش نورانی ماه به خواب رفته بودند. تا این که صدای پای صبح به گوش ماه رسید...

ماه تازه یادش افتاده بود که شیفتش به پایان رسیده. به آرامی ستارگان را بوسید وآن ها را به خورشید سپرد و از آسمان رفت.

ستارگان طلایی که از خواب بیدار شده بودند، از رنگ آسمان تعجب کردند.

آن ها نمی توانستند چشمانشان را باز کنند و با دستانشان ماه را در آسمان جست و جو می کردند. خورشید بدجنس به آن ها گفته بود که ماه هرگز به آسمان برنمی گردد. او شما را ترک کرده است.

عشق ماه به شما چیزی به جز هوس نیست.

ستارگان باور کردند....

جز یک ستاره که با بغض می گفت :

نه، من به ماه ایمان دارم. او برمی گردد و مرا تنها نخواهد گذاشت. هنوز طعم بوسه اش را حس می کنم.

خورشید تعجب کرد، او اولین ستاره ای بود که این حرف را می زد.

تا این که شب فرا رسید...

ماه غمگین با قدم هایی لرزان پا به آسمان گذاشت. می دانست که خورشید بدجنس کار شوم خود را کرده است.

اما در گوشه ی آسمان، ستاره ای طلایی را دید که به او می گفت:

ماه من، می دانستم که مرا تنها نخواهی گذاشت.

ماه ستاره را در آغوش گرفت. آسمان شاهد عشق آن ها بود و خورشید پشت ابرها رفت تا بغض تنهایی اش را بشکند.

از آن به بعد شب قراری شد که ماه برای بوسیدن ستاره می گذاشت و چه زیبا بود، شرم زمین که خود را به خواب می زد ...

اما من هرشب به شوق آن ستاره که دیده نمی شود به آسمان می نگرم، می دانم که روزی مال من خواهد شد.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 3:11 توسط * مریم *| |

غم دوری تو در وجودم

آلاله ها را غصه دار کرد

هیچ گاه قدر نگاهت را ندانستم

ولی همیشه به یاد تو می خوانم

از دوری تو بغض در گلویم شکست

قسم به یاس که شکوفه ها هم می میرند

بعد از رفتن تو خواب را بر چشمم حرام کردم

تا همیشه بوی لطیف تو را احساس کنم

ای کاش که آن زمان می خواستی بروی ز پیش روی من

از غربت و انتظار من می پرسیدی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 3:53 توسط * مریم *| |

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 3:8 توسط * مریم *| |

خواستم از عشق برایت بگویم...

گفتم : می دونی !

خواستم از غم برایت بگویم...

گفتم : می دونی !

خواستم از دلتنگی برایت بگویم...

گفتم : می دونی !

خواستم از دوری برایت بگویم...

گفتم : می دونی !

خواستم از انتظار برایت بگویم...

گفتم : می دونی !

حالا از ته قلبم می خوام...

 بگم : دوست دارم

چون نمی دونی !

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:56 توسط * مریم *| |

چه قدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای این که لبریز از کینه و نفرت شی، حس کنی هنوزم دوسش داری.**

 چه قدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک روز زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.**

 چه قدر سخته تو خیالات ساعت ها باهاش حرف بزنی، اما وقتی دیدیش، هیچی جز سلام نتونی بگی.**

 چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه، دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبوربشی بخندی که نفهمه هنوز هم دوسش داری.**

 چه قدر سخته گل آرزوهاتو، تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی :

 گل من باغچه مبارک !

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:41 توسط * مریم *| |

به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام ...

طاقت دوری ندارم، چگونه بشکافم فاصله های تمام نشدنی

جدایی را ...

 چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوری را ...

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:31 توسط * مریم *| |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و خاصیت عشق این است...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 5:27 توسط * مریم *| |

بی وفا...

نمی نویسم...

چون هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی .

حرف نمی زنم...

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی.

نگاهت نمی کنم...

چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی.

صدایت نمی زنم...

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است.

فقط می خندم...

چون تو در هر صورت می گویی، من دیوانه ام !

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 5:27 توسط * مریم *| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت